تبلیغات
رمان های پرنیااسد - قسمت 215 تا 220 رمان دلتنگ
 
رمان های پرنیااسد
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : parnia asad
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 12 خرداد 1395 :: نویسنده : parnia asad



(از زبان خاطره)
صبح وقتی از خواب بیدار شدم شهاب نبود! تا اونجایی که میشناسمش ساعت 8 میره سره کار اما هنوز 8 نشده و اون نیستش!
خب معلومه احمق بخاطر اینکه تورو نبینه هست.هنوزم باورم نمیشه.شهاب حتی نخواست توضیح بده!حتی نخواست انکار کنه!
شاید اون بسته ای هم که فرستاده شد از طرف همین آنا باشه!آره خودشه 
باید برم تیمارستان..باید بفهمم این دختر کیه که داره زندگی منو خراب میکنه..باید ازش بخوام دست از سر شوهرم برداره و همچنین زندگیم که
 من اگر دارم توی این زندگی شهابو میبخشم بخاطر اینه که نمیخوام بدبخت شم
به عنوان صبحانه دوتا بیسکویتی خوردم و سریع رفتم توی اتاق!
پالتوی آبی آسمانی رنگی پوشیدم به همراه شلوار سفید و شال آبی..حالا که قراره دوست دختر شوهرمو ببینم چرا نباید خوشگل کنم?باید به شهاب بفهمونم که بهتر از من کسی نیست واسش
خط چشممو برداشتم و ضخیم پشت پلکم کشیدم!ریمل هم زدم به همراه رژلب ارغوانی
خوب شدم..سریع نیم بوت سفید رنگمو هم پوشیدم و زدم از خونه بیرون.هنوز ماشینم توی اون خونه هست..سر فرصت برم بیارمش
سوار تاکسی شدم و به آدرسی که روی بسته نوشته شده بود رفتم.نیم ساعت بعد رسیدم..انگار خارج از محل شهر بود
بعد از حساب کردن کرایه،پیاده شدم و با گفتن بسم الله وارد تیمارستان شدم
رفتم سمت قسمت پذیرش
من_سلام
خانم سن بالایی بود..
_بفرمایید
من_راستش بهم اطلاع دادن بیام اینجا و بیمار اتاق شماره 107 رو ببینم..نمیدونم کی هستن!
عینکش که روی نوک بینیش گذاشته بود رو به چشمش چسبوند و گفت_به شما گفته?اما چجوری?بیمار اینجا الان سه ماه هست که اومده اینجا و وضعش وخیمه
با تعجب گفتم_مگه مشکلش چیه?
موهای بیرون زده از زیر مقنعه اش رو داخل داد و گفت_مثل اینکه میگن ایشون سالها پیش واسشون اتفاقی می افته و میرن خارج تا از همه چی دور شن اما مثل اینکه نمیتونن و میان خودکشی کنن،خودشونو میندازن زیر ماشین و فراموشی میگیرن..4 سال بود فراموشی گرفته بودن و وقتی خوب میشن میفرستنشون تیمارستان تحت نظر توی خارج و میگن که باید بیان شیراز و الان چند ماه هست انتقالی گرفتن و اومدن اینجا
از شدت تعجب دهنم باز مونده بود..یعنی خوب شده و همه چی یادش اومده دیوونه شده?وای خدا
ممکنه شهاب ولش کرده باشه و اینطوری شده باشه?امکان نداره توی این وضح که نمیتونه زنگ بزنه
به خودم تشر زدم..خل نشو خاطره چطور واسه تو نامه نوشت نمیتونه دو رقم عدد بزنه توی گوشی?
پس بگو حتما شهاب یاد وظعیتش افتاده بود و هیچی نمیگفت و تا نصفه شب بیرون بود..با یاد آوری حرف های دیشب شهاب دلم خون شد!اون چقدر درد میکشه اما من چی?کی منو درک میکنه?
ذهنمو از این افکار بیهوده خارج کردم و رو به اون خانم گفتم_میتونم ببینمشون?
_اگر نامه نوشته چرا که نه!اتاق 107 توی همین راهرو دست راست دومین اتاق هست
تشکری کردم و با پاهای لرزون راه افتادم سمت جایی که گفته بود!پشت در اتاق قرار گرفتم..اگر بگم کم ترسیده بودم دروغ گفتم..داشتم از ترس و استرس سکته میکردم
با دست های لرزون بالاخره پا روی ترسم گذاشتم و دستگیره درو کشیدم و در باز شد
وارد اتاق شدم..دختری پشت به من روی تخت دراز کشیده بود..لباس و شلوار آبی رنگی تن کرده بود به همراه روسری یاسی رنگی
با صدای آرومی که به زور از گلوم خارج شد گفتم_سلام
حرکتی نکرد..خیلی کنجکاو بودم این خاطرخواه شهاب رو ببینم
دوباره لب باز کردم_من همونیم که واسم نامه فرستادید به همراه چند تا عکس..مثل اینکه میخواستی منو ببینی اگر که اینطور نباشه یعنی اشتباه اومدم و باید برم
با شدتی برگشت سمتم که از ترس قدمی به عقب برداشتم..قلبم داشت تند تند میتپید
حالا همونطور که روی تخت دراز کشیده بود نگاهش به من بود..براندازش کردم
با اینکه زیادی شکسته شده بود اما بازم زیباییش چشم گیربود
دختر سفید رویی که همونطور که توی عکس معلوم بود کمی اندام زیبا و پری داشت..جای تعجب داشت که هنوزم اندام زیباشو داشت
چشم های آبی رنگی به همراه لب های ترک خورده ی زیبایی
واقعا زیبا بود!یه لحظه به این همه دختر زیبا دور و بر شهاب حسادت کردم
لب هاش تکون خوردن اما صدایی شنیده نشد
من_میشه بگید کی هستید?
با صدای لرزون و صد البته آرومی گفت_ت..تو..خ..اط..خاطر..ه ای?
با اینکه خیلی ناواضح بود اما فهمیدم که میگفت من خاطره هستم!
من_بله و شما?
چشم هاش لبالب از اشک پر شد!انگار این دل از قبل هم مملو از درد بود..گوشه ی بالتشو توی چنگ گرفت و گفت_م..من د..دارم می..میرم
من_یعنی چی?میشه بگید کی هستید?دارید میمیرید?خب که چی?
دوباره زمزمه کرد_تو..خ..خاط..ره ای?
نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم!
سرشو چرخوند سمت سقف و به سقف اتاق خیره شد و لبخندی زد..یه لحظه ترسیدم از این همه غیرنرمال بودن
با حرص گفتم_تو چه نسبتی با شهاب داری?چرا هی قصد مزاحمت توی زندگی مارو داری?د حرف بزن?دست از سر شهاب بردار
سرشو چرخوند سمتم..یه دفعه زد زیر گریه و میون گریش گفت_ب..بخدا من ن..نمیدو..نم شها..ب کیه!
بهش دقیق شدم!حق با اون بود..به سنش میخورد از شهاب بزرگتر باشه
من_پس کی هستی?اگر لب باز نکنی میرم
با ترس رو بهم گفت_م..مام..انت کج..است?
مامانم?آره مامانم
با صدای لرزون گفتم_مامان من بالای سرته!
نگاه بالای سرش کرد که پی بردم واقعا بیماری داره و نرمال نیست
سرمو انداختم زیر و گفتم_منظورم به سقف نیست..منظورم اینه که پیش اون بالا سری هست..پیش خدا
با این حرفم چشم هاش به طرز بدی تعجب وار گشاد شد که گفتم الان از حدقه میزنه بیرون
زیر لب تند تند و یک نفس زمزمه کرد_پیش خدا!پیش خدا!پیش خدا!پیش خدا!پیش خدا!پیش خدا!پیش خدا!
دست بردار نبود..ترسیدم..رفتم سمتش و با ترس گفتم_چت شد?نفس بگیر
همونطور که یک نفس زمزمه میکرد "پیش خدا" اشک تند تند از چشمش میبارید
کم کم چونش شروع کرد به لرزیدن و پشت سرش بدنش هم شروع به لرزیدن کرد..ترسیدم و زیر گفتم_چت شد خانم?
اما هرلحظه لرزش بدنش در حال تشدید شدن بود..واقعا حالش بد شده بود
جیغ بلندی کشیدم و سریع در اتاقو باز کردم که خارج شم،همون لحظه چند تا پرستاری سراسیمه وارد اتاق شدن و هجوم بردن سمت اون زن
یکیشون همونطور که سرنگی پر میکرد با خشم رو بهم گفت_با اجازه کی اومدی اینجا?نمیدونی ورود ممنوع هست?برو بیرون..زود باش
با پاها و دست های لرزون سریع از اتاق خارج شدم..چی شد یهو?یعنی از دوستای مامانمه?یا از کساییه که مامانمو اذیت کرده و مامانم خیلی دوستش داشته?کیه این?چرا هر دفعه باید یه مسئله ای واسم پیش بیاد?اگر این آنا نیست پس اون آنا کیه?نکنه آنا سالمه و شهاب دوستش داره?!نکنه دیشب رفته بود پیش آنا..آره درسته شهاب اگر نمیخواستش توی دوران نامزدی هم باهاش نبود
نفسم بالا نیومد..سریع از اونجا خارج شدم..به هوای آزاد که رسیدم هوای زیادی رو به درون ریه هام فرستادم که بالاخره نفسم سرجاش اومد
چشم هام کم کم تر شدن و اشک هام سرازیر شدن!چه خبره اینجا?توی زندگی من چی میگذره که من ازش بی اطلاعم?خدایا خودت کمکم کن
تا ساعت های 3 توی خیابون پرسه میزدم..توی این سرما و باد سوزناکش،لرزه به تنم افتاد و کم کم باران شروع کرد به نم نم باریدن
نتونستم طاقت بیارم و رفتم خونه..حتی یادم هم رفته بود گوشیم رو ببرم از عجله ای که واسه اون دختر داشتم اما هنوزم نفهمیدم کیه?!من باید بفهمم!!درسته من میفهمم اون کیه!!حتی اگر از آشناهای شهاب باشه باید بفهمم دلیل این حالشو
کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد خونه شدم..خیلی سرد بود..یکراست رفتم سمت بخاری و روی شعله ی زیاد گذاشتمش 
رفتم دوش آب گرمی گرفتم و اومدم بیرون..لباس آستین کوتاه صورتی رنگی با شلوار ورزشی بنفش رنگی پوشیدم و واسه نهار هم سوپی پختم و خوردم
ساعت حدود های 10 بود که شهاب خسته و خورد برگشت خونه..
همونطور که به اپن تکیه داده بودم گفتم_سلام
برگشت و نگاهم کرد اما جواب نداد من هم اخمی کردم و هجوم بردم سمت آشپزخونه
خودمو با درست کردن شام سرگرم کردم..واسه شام زرشت پلو درست کردم که واسه فردا هم بمونه..فردا هرجور شده من باید دوباره برم تیمارستان و با اون زن صحبت کنم
میز شام رو آماده و شهابو صدا کردم..اومد و پشت میز نشست اما نخورد..متوجه نگاه سنگینش شدم..نگاهمو سوق دادم سمتش که با اخم غلیظش مواجه شدم
دستشو مشت کرد و گفت_امروز کدوم گوری بودی?چرا هر چی زنگ زدم خونه جواب ندادی?گوشیتو هم که جواب نمیدادی!
وای حتی یادم نبود تلفنو چک کنم..دستپاچه شده بودم.سرتق جواب دادم_جایی نبودم دلم نخواست جواب بدم
پوزخندی زد و گفت_به درک
و شروع کرد به خوردن..آشغال 
همونطور که نگاهم به بشقابم بود گفتم_فردا میخوام برم خونه مامان بزرگم!یه وقت فکرنکنی جایی باشم
مجبور بودم بگم آخه شاید بازم زنگ بزنه
شهاب_چه ساعتی میری?
من_عصرمیرم واسه شام هم میمونم
چیزی نگفت..بالاخره شام هم صرف شد..بلندشدیم بریم واسه خواب..راستش حالا که شهاب از من کناره گیری کرده بود چی بهتر از این که بخوام عذابش بدم?!
لباس خواب سفید رنگ از جنس ساتنی تا بالای زانوم پوشیدم و موهامو باز گذاشتم و رفتم سمت تخت
شهاب روی تخت نشسته بود و داشت نگاهم میکرد
با دیدنم پوزخندی زد و گفت_یه وقت یخ نکنی
آه شهاب نمیدونی..وجود تو و عشق تو منو تا ابد گرم نگه میداره.برخلاف قلبم جوابشو دادم_نترس تو که نمیخوای پرستاری منو کنی
و رفتم و کنارش روی تخت دراز کشیدم و چراغ خواب سمت خودمو خاموش کردم..نمیدونم این همه شجاعت از کجا اومده بود سراغم اما هر چی بود پتو رو روم نکشیدم و رو به شهاب چشم هامو بستم اما گوش هام تیز بودن تا کوچک ترین عکس العملی از جانبش رو متوجه بشم یعنی یه جورایی گوش هام نقش چشممو هم داشتن
صدای نفس عمیقش به گوش رسید و چشم هام تاریک شدن انگار چراغ خوابشو خاموش کرد
با خیال راحت از اینکه عذاب کشید حتی واسه ذره ای،پتو رو روم کشیدم و زیر پتو خزیدم و خوابیدم..آخه کدوم احمقی مثل من تو این فصل سال از این لباسا میپوشه?
چشم هام داشتن گرم میشدن که با حس گرمای دست شهاب روی پهلوم لرزیدم..خودمو یکم تکون دادم که دستشو برداره
دستشو به حالت نوازش روی پهلوم کشید و سریع دستشو برداشت و پتو رو روم انداخت 
سرمو روی بالش فشردم و سعی کردم جلوی ریزش اشک هامو بگیرم..نمیخوام کم بیارم..نمیخوام تنها کسی که دارمو از دست بدم..خدایا خودت میدونی من هر کاری میکنم برای اینه که زندگیم از هم پاشیده نشه..میخوام شهاب بفهمه که من دارم واسش چکار میکنم و یکم بهم اهمیت بده.میخوام بفهمه که این غرورش بی فایدست..
* * *
زنگ زدم به مامان بزرگ و باهاش هماهنگ کردم..کلی غر زد که به شوهرت دروغ نگو و این چیزا و منم گفتم که شب زود میرم پیشش تا شهاب زنگ زد شک نکنه
پشت در اتاق 107 قرار گرفتم..با کلی التماس دکترش راضی شد ببینمش
تقه ای به در زدم و وارد اتاق شدم!روی تخت نشسته بود و به مچ دست بخیه شده ش خیره شده بود
من_سلام
با صدام سرشو بلند کردم..چقدر آشفته تر شده بود..گود زیر چشم هاش بیشتر شده بود
من_راستش بحث دیروز نصفه موند و اومدم تا بحث رو تموم کنیم
نه حرکتی کرد و نه حرفی زد..انگار روی صورت من رفته بود توی فکر
من_هی خانم
بازم حرکتی نکرد..اوففف
رفتم کنارش روی تخت نشستم و دستشو گرفتم که انگار به خودش اومده باشه دستشو عقب کشید و جای بخیه رو با دستش پوشوند
من_من که عکسشو دیدم
چشم هاشو باریک کرد و بهم نزدیک تر شد..بدون توجه به حرفم،گفت_مامانت گفتی پیش خداست?چرا?
من_سکته کرد
بدنش واسه لحظه ای لرزید و سپس توقف کرد
من_لطفا بگو کی هستی?چه بلایی سرت اومده?
لبخندی زد و رو بهم گفت_واست یه چیزی رو تعریف کنم به کسی نمیگی?
من_نه 
آروم گفت_منم پرستارم..اینا میخوان از من مراقبت کنن نمیدونن من خودم مراقبم
ضربان قلبم شدت گرفت..مچ دستشو گرفتم و گفتم_اسمت چیه?
_خورشید
با تعجب گفتم_چی?دکترت که چیز دیگه ای رو گفت!
نپرسیده بودم از دکترش میخواستم خودش واسم کامل بگه..این حرفم فقط رو دست بود
مچ دستشو از دستم آزاد کرد..گوششو با دستش گرفت و گفت_دروغ گفتن اسم من خورشیده..من همش دوست داشتم اسمم خورشید باشه اما همشون بهم میگن پانته آ
پانته آ?!?!چقدر آشنا بود
من_فامیلتو هم میگن قاسمی?
با بغض گفت_نه بازم بهشون میگم بگن قاسمی ولی نمیگن
حالا که داشت حرف میزد نباید فرصتو از دست بدم
من_چی میگن پس?
دستاشو روی گونه هاش گذاشت و گفت_ارجمند
ارجمند?باورم نمیشد?اینکه هم فامیلی منه!اما کیه?
من_چرا دوست داری اسمت خورشید باشه?
_چون..چون که اون..اون خورشیدو دوست داشت اما منو نه
با تعجب گفتم_اون خورشیدو دوست داشت?منظورت از اون..
دستمو جلوی دهنم گذاشتم..باورم نمیشد
با لکنت گفتم_آریا?
سرشو به شدت بلند کرد و نگاهم کرد..دوباره شروع کرد به لرزیدن..دست هاشو روی گوشش گذاشت و همونطور که گریه میکرد گفت_نگوووو..اسمشو نیار..نگووووووو..آریای من رفت...منو نبرد..ولی خورشیدو برد...نگوووووووو
داشت میلرزید..حالا فهمیدم این زن کیه!دختر عمو ی بابام
همونطور که عقب عقب میرفتم گفتم_باورم نمیشه..این چه بلاییه سرت اومده..
جیغ زد_آریا و خورشید رفتن ولی منو نبودن..منم میخوام برم
حالم داشت بد میشد..یک لحظه هم نمیتونستم اونجا بمونم..چون میدونستم پرستارا الان میان سریع از اونجا زدم بیرون..باورم نمیشد!خدایا وقتی بخاطر عشقش،اون حالشو میبینم میخوام بمیرم..اون این همه سال رو چه جوری گذروند!!
ساعت 9 بود که با حال آشفته ای رسیدم خونه ی مامان بزرگ..بابای من چی داشت که همه میخواستنش?مامانم چی داشت?چرا زندگی همه خراب شده?با دیدن این خونه و یاد مامانم دردم بدتر شد
وقتی وارد شدم،مامان بزرگ سریع اومد پیشم و گفت_گور به گور شده الان وقت اومدنه?شوهرت زنگم زد کارت داشت هرکار کردم فهمید نیستی اینجا..الان اومده..گفتم رفتی مغازه ولی طولش دادی..خودت برو دست به سرش کن..کدوم گوری بودی حالا?
یعنی حتی نمیفهمید حالم داغونه?یکریز سرزنش میکرد?
جیغ زدم_بسه..نمیفهمی حال و روزمو?ولم کن
همون موقع شهاب هم اومد دم در پیش ما
بدون توجه بهشون رفتم داخل و روی مبل نشستم..پانته آ..خدایا اینو کجای دلم بزارم?
روی مبل،زانومو بغل گرفتم و به نقطه ای خیره شدم..با اینکه مامان میگفت خیلی اذیتشون میکرده اما..اما نمیتونستم توی این حال ببینمش..مامانم 15سال رو به سختی گذروند درسته اما سعی میکرد کنار بیاد باهاش اما این زن چی??
مامان بزرگ کنارم نشست و شهاب هم جلوی پام روبه زانو نشست
شهاب_خاطره چت شده?خوبی?
مامان بزرگ_دختر جون به لب شدم..حرف بزن
نگاه مامان بزرگ کردم..همونطور که بهش خیره شده بودم،اشک هام هم تند تند گونه هامو به شستن گرفتن
مامان بزرگ_بگو چته مامان?چته درد و بلات بخوره تو سرم?
سرم تیرکشید..دوباره تشنج?نه
سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشم هامو بستم..بدنم یخ کرد..از زور درد نالیدم_مامان..
و دیگه اختیار مغزم از دست در رفت و ...
* * *
با سر درد شدیدی چشم باز کردم!صبح شده بود و اتاق روشن بود..دست به سر از جام بلند شدم و روی تخت نشستم..من..من توی اتاقم بودم!اتاق خونه ی مامانم
دستمو از روی سرم برداشتم و تشک رو لمس کردم..چقدر دلتنگ این جا هستم
بلند شدم و رفتم سمت در اتاق..سرم هنوزم درد میکرد اما نمیتونستم بشینم سرجام
از پله ها آروم رفتم پایین و رفتم توی سالن..مامان بزرگ داشت بافتنی میکرد..نگاهی به اطراف انداختم..شهاب نبود
_شهاب کجاست?
مامان بزرگ سرشو بلند کرد و بادیدنم گفت_رفته سرکار..چرا بلند شدی از سرجات?
من_خوبم..میخوام برم خونه ی مامان بزرگ سمیرا
میله ی قلاب رو تهدید وار طرفم گرفت و گفت_ساکت شو ببینم..پنهانی معلوم نیست کجا میری و با این حال و روز برمیگردی..شوهرت گفته تا وقتی که نیومده اجازه ندم از خونه خارج شی..بگو ببینم چته?دیشب چت بود?کیو دیدی که اینطوری خورده تو برجکت?یه وقت به شوهرت خیانت نکنیااا..ببین خورشیدو چی به سرش اومد یکم یاد بگیر ورپریده
داشتم روانی میشدم
من_وای..پانته آ رو دیدم..خوب شد?
مامان بزرگ_پانته آ کیه?
روی مبل نشستم و گفتم_دختر عموی بابا..خانم پانته آ ارجمند
مامان بزرگ_اونکه خارجه
من_بود..مامان بزرگ تورو خدا بزار برم پیش مامان بزرگ
ابرویی بالا انداخت و گفت_نمیزارم..خودم زنگش میزنم میگم اومده ایران..حالا مگه چیه که بخاطرش اونجور شدی?
من_اون از وقتی بابا مرده تا الان حالش بد بوده الانم تیمارستانه
زد پشت دستش و گفت_روم سیاه..
همون موقع صدای زنگ در به گوش رسید..بلند شدم و رفتم سمت آیفون..شهاب بود..دکمه رو فشردم و برگشتم سرجام
مامان بزرگ هنوزم توی شک بود
من_خوبی مامان بزرگ?
مامان بزرگ_آره مادر..دختر بدی بود خیلی اذیت مامانت میکرد.همش قصد داشت زندگیشونو بهم بریزه ولی یه لحظه دلم واسش سوخت
با ناراحتی گفتم_اگر میدیدی حالشو..دیوونه شده بود..وقتی بهش گفتم مامان مرده تشنج کرد و وقتی هم اسم بابا رو میاوردم میلرزید..نابود شده بود..حتی خودکشی هم کرده بود اما نجاتش دادن..دستاش پر از جای تیغ و زخم بود
مامان بزرگ اشک هایی که حالا راهشون باز شده بودن رو با پشت دستش پاک کرد
سرمو بلندکردم..شهاب ایستاده بود و داشت مارو نگاه میکردم..دلش واسش ضعف رفت..دلم واسش ذره ای شده بود
هرچی باشه شوهرمه..اگر خصومتی بینمون باشه حلش میکنم اما الان فقط میدونم به اون احتیاج دارم.بلندشدم و رفتم پیشش
شهاب_چرا از جات بلند شدی?
من_خوبم
سری تکون داد و روبه مامان بزرگ گفت_سلام
مامان بزرگ_سلام پسرم..برو مادر لباساتو عوض کن بیا تا نهارو بکشم بخورید
شهاب سری تکون داد و رفت بالا..چه خشک
دنبالش راه افتادم..وقتی وارد اتاق شد یکم صبرکردم تا لباسشو عوض کنه و بعد وارد شدم
داشت لباس هاشو روی صندلی میزاشت.با صدای بسته شدن در اتاق توسط من روشو کرد سمتم
من_میخوام صحبت کنیم
حرفی نزد
من_کار دیروز من اصلا چیزی نبود که بخوام پنهان کنم..فقط خواستم اول مطمئن بشم کیه بعد بگم..من دیروز رفتم دخترعموی ی بابامو دیدم و چون توی تیمارستان بود حال من بد شد.مامانم با اینکه شوهرشو از دست داد به اندازه اون داغون نبود
انگار کمی از آشفتگی صورتش کاسته شد پس با خیال راحت رفتم نزدیک تر بهش ایستادم و گفتم_حالا نوبت تو هست که بگی
شهاب_چیو?
پوزخندی زدم و گفتم_جالب اینجاست نه یادته و نه حتی میخوای توضیح بدی.انگار موضوع زیادی چرته واسه تو
شهاب_حرف چرت نزن
ابرویی بالا انداختم و گفتم_خب پس میشنوم
دستی به موهاش کشید و گفت_درست دیدی..آنا هست اسمش..تا حالا فکرکنم دیدیش..توی بیمارستان
کمی فکرکردم..توی بیمارستان!?!درسته همون دخترخودشه
_باهاش دوست نبودم راستش خیلی ادعاش میشد و من هم تصمیم گرفتم پوزشو به خاک بمالم که همینطورم شد.دیگه باهام تماس نگرفت تا اون شب..زنگ زدو گفت شیرازه و من چون از دست تو اعصابم خورد بود تصمیم گرفتم باهاش برم بیرون و رفتم که اتفاقی تو رو توی اون مجتمع دیدم و دست به سرش کردم..درست حدس زدی..اون عطر مال اون بود..دیگه هرچی زنگ زد جوابشو ندادم تا اینکه اون روز زنگ زد و تو دیدی
با اینکه همه چی واسم روشن بود اما،اما بازم شکه شدم
من_چرا هنوزم شمارش سیو بود?
شهاب_نمیدونم..اصلا یادم رفت پاکش کنم..انقدر مشغله فکری داشتم و گندبازیای توهم یک طرف که یادم به این چیزا نبود اما..خطو گوشیمو عوض کردم دیگه..بخدا انقدر ذهنم درگیره که نمیدونم باید چکار کنم
من_مینا?مینا واسه چی?نکنه اونم
شهاب_نخواستم بهت بگم اما حالا سربحث بازشد..پیام داد و گفت میشه زهر زندگیم و زندگی رو به کامم تلخ میکنه..خواستم پیداش کنم و حسابشو برسم اما بیخیالش شدم و گفتم شاید چرت گفته باشه
باورم نمیشد!باورم نمیشد
با ناباوری گفتم_باورم نمیشه..یعنی..میخواد زندگیمونو خراب کنه?
شهاب دستامو توی دستاش گرفت و گفت_مطمئن باش چیزی نمیشه.نمیزارم به تو آسیبی برسونه
نالیدم_وای خدا..خودت چی?
شهاب_مراقبم..نترس..اگر مشکلی پیش اومد با هم حلش میکنیم
سری تکون دادم..شهاب منو توی آغوشش فرو برد و موهامو نوازش کرد
من_شهاب بهم قول بده که دیگه بهم خیانت نمیکنی..نمیخوام به دختری جز من حتی نیم نگاهی هم بندازی
به موهام بوسه ای زد و گفت_باشه..قول میدم..خاطره اینو بدون فقط تو زندگی منی..دارم سعی میکنم برم پیش مشاوره تا بهتر شم..هر کار میکنم که این اخلاق گندمو عوض کنم سخته..تو باید کمکم کنی..من فقط به عشق تو میتونم عوض شم..منو از این عشقت محروم نکن.خاطره منو ببخش..همش از این میترسم یه روز برسه که دیگه منو نبخشی و من میمیرم
لبخندی زدم..
ازش جدا شدم و گفتم_بیا بریم پایین نهار بخور خسته ای
و رفتم سمت در که دستمو کشید و باعث شد به عقب کشیده بشم
شهاب_خستگی من با غذا رفع نمیشه..با تو رفع میشه
تا اومدم حرفشو هضم کنم،با گرمای عشقی عقل از سرم پرید..توی خلسه ی شیرینی فرو رفتم مخصوصا بعد از این چند روز دوری،دلتنگیمو رفع کرد
این شیرینی داشت به تک تک سلول های بدنم تزریق میشد که با صدای هین بلندی با وحشت از شهاب جدا شدم و به مامان بزرگ که با دهن باز به ما خیره شده بود نگاه کردم..این کی اومد داخل?
شهاب دستی به صورتش کشیدم و آروم خندید اما من از ترس رنگم پریده بود
مامان بزرگ چشم غره ای بهم رفت و بدون حرفی از اتاق خارج شد
من_وای آبروم رفت..چقدر زشت شد
شهاب_بیخیال..نمیدید بازم میدونست..مگه زن و شوهرا از این کارا نمیکنن..تازه معلوم نیست خودش چند بار ..
با مشتی که به بازوش کوبیدم از ادامه ی حرفش صرف نظر کرد و قهقه ای سر داد
من_خجالت بکش
گونمو کشید و گفت_چقدر خجالت بهت میاد..باشه باشه هر چی تو بگی..بیا بریم پایین
و دستمو گرفت و باهم رفتیم پایین و من با خجالت نهارمو خوردم زیر نگاه های سرشار از غیض مامان بزرگ..چقدرم این نهار زهرم شد به کنار
عصر شد و ما برگشتیم خونه..
شهاب_خاطره تو خونه بمون من برم چند ساعت دیگه میام
من_کجا?
شهاب_اومدن واسه بازرسی بیمارستان ببین همه چیش اوکی هست یا نه
من_باشه..چقدر کارت طول میکشه?
شهاب_حول و هوش 9 خونه ام
من_باشه برو..
سری تکون داد و رفت..شماره بهار و گرفتم
بهار_سلام عشقممم
من_سلام خانمی..چطوری?
بهار_خوبم تو چطوری?
من_مرسی منم خوبم..چخبرا?
بهار_سلامتی..دیشب فرهاد بردم رستوران.خیلی خوش گذشت
من_خداروشکر..بهار?
فکرکنم متوجه شد چی میخوام بگم واسه همین گفت_آره خاطره من عاشقش شدم..خوشبختم..با اینکه هنوز مامان بابامو حلال نمیکنم اما بازم در کنارش خوشبختم..یعنی مفهومی بگم که سعیدو فراموش کردم
نفس عمیقی کشیدم و گفتم_اما سعید هنوز داغونه!داره میره خارج
بهار_خوب میشه من یقیم دارم..توچی?رابطت با شهاب چطوره?
من_هی خوبه
بهار_ببینم کی خاله میشم?
من_گمشو نزدیک یک ساله ازدواج کردی بچه داری نشدی من تازه یک ماهم نشده باید بچه بیارم?
بهار خندید و گفت_اگه به منه که میگم شهاب بچه میخواد
من_آخه تو از کجا میدونی خانم پیشگو?
بهار_نمیدونم..یه چیزی گفتم دیگه
خندیدم..
یکم دیگه باهاش حرف زدم و گوشیو قطع کردم..ساعت 8 بود..تا شهاب بیاد من از بی حوصلگی دق میکنم.نشستم کلی فکرکردم که چکار کنم که با یاد آوری حرف بهار،به تردید افتادم..شهاب بچه میخواد?!بچه..چه چیزی
خب چرا که نه به هر حال اونم سنش داره میره بالا و بچه شو دوست داره ببینه..بهترین کار سوپرایزه..شاید این بچه بتونه زندگیمونو کمی تغییر بده..
بلندشدم و رفتم دوش سریعی گرفتم و نشستم پای میز آرایشی..چشم هامو سیاه کردم و ریمل هم زدم..رژگونه ی هلویی هم به گونه هام زدم و رژلب قرمز رنگی هم به لبام زدم..واقعا عالی بود
موهای خیسمو با شسوار بهش حالت دادم و دورم رها کردم..رفتم سمت کمد لباسیم
دست بردم و لباس خواب شیکی بیرون آوردم..لباس،لباس مشکی رنگی از جنس حریر بود که یقش هفتی شکل بود و قسمت کمرش لخت بود و قسمت پایینه لباس،فقط نیمه ی راستش بلندیش تا روی مچ پام بود و قسمت چپ لباس دامن نداشت
رنگ مشکلی لباس با پوست سفیدم تضاد جالبی رو ایجاد کرده بود..عالی شده بودم
کلی هم عطر به خودم زدم و رفتم توی سالن..شهاب دیگه باید برسه
آهنگ ملایمی گذاشتم و چراغ هارو خاموش کردم و فقط لامپ های چند تا آباژور رو روشن گذاشتم که فضای نیمه تاریکی رو ایجاد کرده بود..همه چی عالی بود..آهنگ my heart will از سلن دیون رو گذاشتم و صداش رو هم کم کردم
با صدای چرخیدن کلید توی در،سریع رفتم و قسمتی از سالن که توی دسترس دید نبود،پنهان شدم
شهاب وارد شد..سوییچشو روی اپن گذاشت و صدام کرد
شهاب_خاطره?خاطره?
رفت توی اتاق و آشپزخونه سرکی کشید و اومد وسط سالن ایستاد.دستی به موهاش کشید و گفت_آهنگ گذاشته رفته کجا?
همین که رفت سمت کلید برق تا برقارو روشن کنه،نزدیکش شدم و از پشت دستامو دور کمرش حلقه کردم
از حرکت ایستاد و گفت_خاطره تویی?
با صدای بچه گونه ای گفتم_سلام بابایی
برگشت سمتم و با دیدنم ابرویی بالا انداخت..چشم هاشو نازک کرد و از سر تا پامو برانداز کرد
همونطور که نگاهش بهم بود گفت_واسه کی خوشگل کردی?
نزدیکش شدم و گفتم_واسه تو..چرا?چون دوست دارم..عاشقتم..تصمیم گرفتم جدا از عشق با تو بودن طعم پدر بودن رو هم بچشی
ابروهامو بالا دادم و گفتم_نظرت چیه?
سرشو بالا گرفت و دستاشو دور گردنش به حالت ماساژ کشید
آب دهنشو قورت که سیب گلوش بالا و پایین رفت.نفسشو بیرون داد و بهم خیره شد
با لبخند کجی گفت_میخوای منو بابا کنی?
من_آره
منو توی آغوشش کشید و زمزمه کرد_هر لحظه ی خوبمو به تو مدیونم انقدر کنارت بهم خوشی و خوشبختی دادی که پدر شدنم از جانب تو رو نمیتونم هضم کنم..راستش واسه منی که زیادی بدبخت بودم یکم اینا زیادیه
من_یعنی نمیخوای?
شهاب_چرا نخوام!میخوام!من بچه میخوام!میخوام پدر بچه ای بشم که مادرش تویی!میخوام واسه بچه ای پدری کنم که بزرگ شده ی دست تو باشه!میخوام واسه بچه ای پدری کنم که شیر مادری مثل تو رو خورده باشه
از این حرف های شهاب اشک توی چشمم حلقه زد..منو از خودش جدا کرد..صورتمو با دستاش گرفت و گفت_خاطره عاشقتم!با تمام وجودم عاشقتم دختر
با این حرفش قلبم لرزید..میتونم به یقین بگم که شهاب برای اولین بار بود اینطوری ابراز علاقه میکرد
چشم هامو بستم و با دل زمزمه کردم_منم عاشقتم مرد من
با گرمی بوسه ی ناگهانی شهاب نفس توی سینم حبس شد..
من عاشق شهابم و مطمئنم هیچ حسی تو دنیا نمیتونه قدرتمند تر از عشق باشه!تا ابد برای داشتن چنین لحظاتی شاکر خدا هستم
* * *
صبح با نوازش دستی روی صورتم چشم باز کردم و شهاب رو رو به روم دیدم!
شهاب_صبح به خیر خانومم
دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم_صبح تو هم بخیر عشقم
شهاب_این بچه ی ما کی میرسه?
قهقه ای سر دادم و گفتم_آقای دکتر انقدر اذیت نکن..بلند شو بریم صبحانه بخوریم
بلند شدم و سریع پریدم توی حمام..بعد از من شهاب رفت توی حمام و من هم رفتم توی آشپزخونه و میز مفصلی از صبحانه آماده کردم.با صدای شهاب،سر فلاکس چای رو بستم و سرمو بلندکردم
همونطور که موهاشو با حوله خشک میکرد گفت_امروز بریم بیرون یه دوری بزنیم..دلمون پوسید
پشت میز نشستم و گفتم_عالیه..به شادی زنگ میزنم با استادش بیاد با هم بریم پارک 
اخمی کرد و گفت_لازم نکرده
لقمه ی خامه عسلی که گرفته بودم رو جلوی شهاب گرفتم و گفتم_خوش میگذره اول و آخرم که باید ازدواج کنه
شهاب_سنش واسه ازدواج مناسب نیست
با این حرفی که زد،همزمان دستمو ناخواسته زمانی کشیدم عقب که اون دستشو آورد جلو تا لقمه رو از دستم بگیره و از این کارم متعجب شد
ابرومو بالا دادم و گفتم_مناسب نیست?واسه من مناسبه واسه اون نیست?
شهاب_منظورم این نبود
دستمو به علامت سکوت بالا دادم و گفتم_باشه باشه کش نده
خوشبختانه همون موقع صدای زنگ تلفن بلند شد..از جام بلند شدم و از آشپزخونه خارج شدم..هنوز کاملا از اونجا دور نشده بودم که صدای مشتی که شهاب روی میز کوبید به گوش رسید
اعتنایی بهش نکردم و تلفنو جواب دادم
من_الو
سمیرا جون بود
_سلام خوشگل مامان بزرگ خوبی?
من_مرسی تو خوبی مامان?
_خیلی خوبم..بچه ی آتوسا داره بدنیا میاد توی بیمارستانیم.خواستم بگم بیای
با خوشحالی گفتم_واقعــــــــا?وای باورم نمیشه..مبارکه ان شاء الله..الان میام..کدوم بیمارستان?
_بیمارستان(....)منتظرم دخترکم..زود بیاید
من_باشه..باشه
گوشیو قطع کردم و همونطور که میرفتم سمت اتاق بلند گفتم_عمم زاییده میخوام برم بیمارستان.نمیخوای بیا بگو تا خودم برم
و سریع پریدم توی اتاق..شلوار و پالتوی سفید رنگی پوشیدم به همراه شال نارنجی رنگی و کفش پاشنه بلند نارنجی..رژلب نارنجی رنگی هم زدم و بیرون
شهاب هم همون موقع رفت توی اتاق..فکرکنم میخواد آماده شه
گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به شیرینی فروشی سر کوچمون و گفتم که تا پنج مین دیگه ما میرسیم عجله داریم یه جعبه رولت خامه ای واستون آماده کنه
نگاه شهاب کردم که رفت سمت در..شلوار لی چروک،لباس آستین بلند مشکی و نیم بوت مردونه ی مشکی رنگی پوشیده بود..واقعا جذاب شده بود
منم پشت سرش،چراغ هارو خاموش کردم و از خونه زدیم بیرون
اول شیرینی رو گرفتیم و بعد دست گل بزرگ گلای رز و به خواست شهاب هم که اصلا از من نظری نخواست،نیم سکه خرید و رفتیم بیمارستان
همه بودن
من_سلام..به دنیا اومد?
سمیرا جون_سلام..آره مامان..نیم ساعته..یکم دیگه میریم عیادت
لبخندی زدم و با بقیه هم سلام کردم از جمله مامان بزرگ که کلی پرسید با شهاب خوبم یا نه گفتم عالی(سر عمر)
بالاخره وقت ملاقات رسید و همه وارد شدیم..البته خداروشکر که اتاق بزرگ بود وگرنه باید گروهی میرفتیم داخل
تک به تک بهش تبریک گفتیم.نوبت ما که رسید،شهاب جلو نیومد و من مجبوری خودم رفتم و گل و دستش دادم و نیم سکه رو هم به لباسش با سوزن قفلی وصل کردم
جعبه شیرینی رو باز کرد سمیراجون و بین همه پخش کرد..البته خودم کم نگذاشته بود..اتاق پر از تزئین بود و کلی شیرینی هم بود روی میز اما چون گفت شیرینی دست منه حتما باید پخش کنه
پرستار در زد و بچه ی عمه رو آورد داخل..وای که چقدر ناز بود..یه دختر تپل و خوشگل..چشم هاش ذره باز بود واسه همین میشد حدس زد که ترکیبی از سبز و عسلی هست مثل خود عمم..شودی که مو داشت،رنگش طلایی بود مثل دایی ماهان و سفیدیش و هیکل پرش هم رو عمه رفته بود
بچه رو گذاشتن توی بغل عمه و خداروشکر گفتن که ده دقیقه پیش به بچه شیر دادن
گوشیمو در آوردم و دسته جمعی کلی عکس گرفتیم البته ناگفته نمونه که آقا شهاب بغ کرده بودن و گوشه ای ایستاده بودن
دایی ماهان خیلی خوشحال بود و همین باعث خوشحالی من و همه میشد
خاله مهسا_عمه قربونش بره..اسمشو چی میزارید?
دایی ماهان_اسمشو میزاریم ماتریسا..هم به اسم من میاد هم آتوسا
عمه آتوسا لبخندی زد و گفت_نه..تو رو خدا بزارید من انتخاب کنم
همه منتظر بهش چشم دوختن که با ناراحتی گفت_داداشم که نصیبش نشد دختر منو ببینه همینطور زایمان دختر خودشو..میخوام دخترم به یاد آریا بزرگ شه تا حداقل یکم از درد بی برادریمو کم کنه
با پشت دست،اشک چکیده شده روی گونش رو پاک کرد و با بغضی که حالا لبخند شیرینی هرچند تلخ چاشنیش شده بود زمزمه کرد_اسمشو میزارم آرام
با این حرفش سمیرا جون چشم هاشو روی هم فشرد تا اشکاش سرازیر نشن..دایی ماهان هم ممانعتی نکرد و پیشانی دختر و همسرشو بوسید
بابا بزرگ امیر رفت جلو و دستبند ظریف طلایی رو دور دست های کوچولو و تپل آرام بست و با گریه توی آغوش کشیدش و واسش اذان خوند و اسمشو کنار گوشش صدا کرد که آرام جیغ کشید و باعث شد همه بخندن..دلم واسش ضعف رفت بد..نگاهم کشیده شد سمت شهاب..داشت با لبخند نگاه آرام میکرد..به یقین میتونم بگم که شهاب برای اولین بار بود که با لبخندی به چیزی خیره شده بود..دور از چشم همه دستی روی شکمم کشیدم..کی میشه منم یه نی نی بیارم تا دلشو شاد کنم?هر چند الان واقعا از دستش ناراحتم چون حرفی زد که واقعا به عشق و غرورم برخورد..این یعنی واسه خواهرش ارزش قائله و حتی پشیزی هم به سن و غرور من اهمین نمیده?!
نفس عمیقی کشیدم و نگاهمو ازش گرفتم..بابا بزرگ همونطور که توی یه دستش آرام بود،اون یکی دستشو باز کرد و گفت_بیا بابا جان..واسه تو اذان نخوندم و آرزو به دلم موند..اگر اشکال نداشته باشه واسه تو هم بخونم
دلم خون شد!ناخواسته از یاد مامانم بغض بدی به گلوم چنگ زد..میخواستم کنترل کنم اما خدا شاهده که با دیدن عمه که کنار شوهرش بچشو بغل کرده بود یادم به مامانم افتاد
رفتم سمت بابا بزرگ و بین راه کنترلم از دستم خارج شد و بلند زدم زیر گریه که باعث شد مامان بزرگ و سمیرا جون هم بزنن زیر گریه و عمه و خاله آروم اشک بریزن
بابا بزرگ با اون یکی دستش منو توی آغوش کشید و با صدای پدرانه و آمیخته با بغض و صدای گریه های ما توی گوشم اذان خوند و لحظه ی آخر گفت_خاطره..خاطره ی آریا..خاطره ی خورشید
* * *
نیم ساعتی گذشت که خداروشکر گریه و غم ها ازمون دور شدن
آرام شروع کرد به گریه کردن که عمه رو به دایی ماهان گفت_ماهان برو پرستارو صدا بزن آرام گرسنش شده
سریع گفتم_من میرم شما پیش عمه باشید
لبخندی زد که من هم با لبخند از اتاق خارج شدم..رفتم سمت اتاق پرستارا..درو باز کردم و وارد شدم..کسی داخلش نبود
همین که اومدم برم بیرون در باز شد و شهاب وارد شد..از ترس هینی کشیدم و چند قدم عقب رفتم
با اخم رو بهش توپیدم_زشته چرا میای اینجا?
به در چسبید و گفت_دیدی چه خوشگل بود?
خودمو زدم به اون راه و گفتم_کی?
بدون توجه به حرفم گفت_تپلی ما کی میاد?میخوای تا اینجایی بریم یه چکاب?
من_خیلی پررویی..میدونی چیه?پی بردم سن من اصلا واسه مامان شدن مناسب نیست تازه من همین امروز اذان توی گوشم خونده شد
هر کار کردم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و لبخند کریهی زدم
شهاب_خاطره بسه..شادی که نمیدونه علی عاشقشه یا نه بعدم اون هنوز مثه بچه هاست 
با پوزخند گفتم_آره من مطمئن بودم..خیلیم..هه..من بزرگم?برو خودتو خر کن..ببین شهاب حالا که سر بحث باز شد همه چیو روشن میکنیم!اگر واقعا میبینی من جلوی آزادی و پیشرفتت رو میگیرم بگو سراپا آمادم واسه آزادیت طلاق بگیرم
همین که با عصبانیت دستاشو مشت کرد تا حواله صورتم کنه،در باز شد و پرستاری وارد شد و با دیدن ما گفت_کاری داشتید?
من_عمم میخواد به دخترش شیر بده کمک میخواست
سر تکون داد و راه افتاد.منم از ترس حرفی که زده بودم،تند تند پشت سرش راه افتادم..این چی بود من گفتم?
مرد ها از اتاق خارج شدن تا آرام شیرشو بخوره
من هم خسته شده بودم هم گرسنه بودم واسه همین من و شهاب از بیمارستان خارج شدیم
شهاب_بریم جایی نهار بخوریم?
من_بریم
تازوند سمت رستورانی..در کمال تعجب دیدم جلوی رستوران معروف شیراز هفت خوان ایستاد
با تعجب گفتم_یه نهار که این چیزا رو نداره?چرا اومدی اینجا?
همونطور که سوییچو از ماشین در میاورد گفت_مگه اینجا واسه نهار نیست?من دوست دارم اینجا بخورم نمیخوای بیای برو یکم اونطرف تر ساندویچ فروشی هست بشین بخور
دور از چشمش واسش شکلک در آوردم و پیاده شدیم
به یقین میتونم بگم الحق که بایدم معروف باشه!خیلی جای زیبایی بود!
رفتیم و پشت میزی نشستیم..گارسون اومد طرفمون
_سلام..خیلی خوش اومدید..چی سفارش میدید?
شهاب دستاشو توی هم قفل کرد و به صندلی تکیه داد سپس گفت_دو پرس جوجه کباب به همراه سالاد..دو تا ظرف هم سوپ جو بیارید
گارسون یادداشت کرد سفارشات رو و گفت_نوشابه چی.بیارم?
شهاب_نه دوغ
سر تکون داد و رفت..
من_به نظرت این چیزایی که تو گفتی توی شکم ما جا میشه?
ابرویی بالا انداخت و گفت_منکه خیلی گرسنمه شاید مال تو رو هم خوردم
من_کله پاچه میزدی که بهتر بود
بشکنی زد و گفت_گل گفتی..چند روزی عمل زیاد دارم نمیتونم خونه باشم!حدودا سه روز دیگه به غنچه میگم بیاد
من_غنچه?اون دختره ی جوون بلده من نیستم?
شهاب_خب اون زیاد درست میکرد..ببینم مگه تو بلدی?
من_نه خب
نفس عمیقی کشید و حرفی نزد..غذاهارو آوردن و خوردیم.شهاب به زور میگفت باید بخوری این دفعه قسمت نشد حامله شی واسه دفعه بعد بی جون نباشی و اینکه من چقدر حرص میخوردم کنار
بعد از کلی غذا خوردن به زور از جام بلند شدم و از اونجا خارج شدیم
* * *




نوع مطلب :
برچسب ها : رمان دلتنگ، جلد دوم رمان غروب خورشید، عکس شخصیت های رمان دلتنگ، عکس شخصیت های رمان غروب خورشید،
لینک های مرتبط :

جمعه 16 آذر 1397 02:14 ق.ظ

You have made the point!
tadalafil female cialis no prescription how do cialis pills work generic low dose cialis prezzo cialis a buon mercato acheter cialis kamagra cialis online cialis 20 mg effectiveness look here cialis order on line cialis generico
پنجشنبه 15 آذر 1397 08:28 ب.ظ
I'm not sure why but this weblog is loading very slow for me.
Is anyone else having this problem or is it a issue on my end?
I'll check back later and see if the problem still exists.
چهارشنبه 14 آذر 1397 12:13 ب.ظ

Thanks a lot. I value it!
cialis 50 mg soft tab buy cheap cialis in uk cialis 20mg preis cf cialis dose 30mg generic cialis precios de cialis generico cialis for sale how to buy cialis online usa cialis generika in deutschland kaufen cialis 5 mg schweiz
سه شنبه 13 آذر 1397 01:46 ب.ظ

You said it adequately.
cialis generique cialis pills boards cialis prices cialis kaufen cialis prices cialis uk free cialis chinese cialis 50 mg cialis generique 5 mg does cialis cause gout
دوشنبه 12 آذر 1397 01:17 ب.ظ

This is nicely expressed. .
buy cialis online legal acquisto online cialis miglior cialis generico walgreens price for cialis how to buy cialis online usa click here take cialis cialis reviews cialis side effects cialis australian price cipla cialis online
دوشنبه 12 آذر 1397 02:01 ق.ظ

Cheers! Loads of write ups!

cialis kamagra levitra cialis 10 doctissimo does cialis cause gout order cialis from india comprar cialis 10 espa241a where to buy cialis in ontario canada discount drugs cialis we use it cialis online store fast cialis online cialis tablets australia
یکشنبه 11 آذر 1397 01:00 ب.ظ

You have made your point quite nicely!.
only here cialis pills ou acheter du cialis pas cher callus tadalafil 10 mg legalidad de comprar cialis click now cialis from canada acquistare cialis internet cialis 100 mg 30 tablet fast cialis online tadalafilo
جمعه 9 آذر 1397 02:03 ب.ظ

You said this fantastically!
try it no rx cialis only now cialis 20 mg cialis pills in singapore cialis 5 mg buy achat cialis en europe tadalafil 10 mg wow cialis 20 cialis 5mg cialis 05 order a sample of cialis
جمعه 9 آذر 1397 02:16 ق.ظ

Thanks a lot, Excellent stuff.
cialis herbs wow cialis 20 generic cialis pill online cialis with 2 days delivery cialis tablets for sale online cialis cialis preise schweiz cialis 10mg prix pharmaci no prescription cialis cheap cialis authentique suisse
پنجشنبه 8 آذر 1397 02:56 ب.ظ

Good tips. Thank you.
buy cialis sample pack cialis from canada generic cialis at walmart cialis price in bangalore cialis rckenschmerzen estudios de cialis genricos prezzo cialis a buon mercato cialis generika in deutschland kaufen 40 mg cialis what if i take cialis authentique suisse
دوشنبه 28 آبان 1397 01:01 ق.ظ
Your blog is one of a kind, i love the way you organize the topics.:’-”‘
شنبه 26 آبان 1397 04:43 ق.ظ
Hello, I want to subscribe for this blog to get most recent updates, therefore where can i do it please
assist.
شنبه 26 آبان 1397 02:49 ق.ظ
Appreciate this post. Will try it out.
دوشنبه 21 آبان 1397 06:55 ق.ظ
Have you always wanted to attract men? It’s not as easy
as many would like to believe. There’s a secret
and you’re about to find out exactly what it is. Simply visit http://destyy.com/wXQUQ9 and learn all about it.
یکشنبه 20 آبان 1397 04:23 ب.ظ
How would you like to lose weight in just three weeks?

Take a look at http://destyy.com/wXQe46 and see for yourself how it’s possible.
You’ll lose weight and keep it off following this plan. Remember,
losing weight isn’t just for yourself.
You’re also doing it for those who rely on you. Lose weight today
and make sure you’re there for them tomorrow
یکشنبه 20 آبان 1397 11:24 ق.ظ
Hey! This is my first visit to your blog! We are a collection of volunteers and starting a new
project in a community in the same niche. Your blog provided us valuable
information to work on. You have done a marvellous job!
جمعه 18 آبان 1397 10:27 ق.ظ
Woah! I'm really digging the template/theme of this site.

It's simple, yet effective. A lot of times it's hard to get that "perfect balance" between superb usability and visual appeal.
I must say you have done a amazing job with this. Additionally,
the blog loads super quick for me on Firefox.
Superb Blog!
پنجشنبه 17 آبان 1397 02:26 ب.ظ
Very rapidly this website will be famous among all blogging and site-building visitors, due to it's nice content
یکشنبه 13 آبان 1397 05:17 ب.ظ
I pay a quick visit each day a few sites and information sites to read posts, except this webpage gives quality based articles.
پنجشنبه 10 آبان 1397 07:54 ب.ظ
This excellent website truly has all of the information and facts I needed concerning this subject and didn't know who to ask.
پنجشنبه 10 آبان 1397 10:01 ق.ظ
You actually make it seem so easy with your presentation but I find this matter to be really something which I think I would never understand. It seems too complex and very broad for me. I'm looking forward for your next post, I'll try to get the hang of it!
پنجشنبه 10 آبان 1397 05:12 ق.ظ
Appreciation to my father who informed me about this webpage, this web site is in fact awesome.
سه شنبه 8 آبان 1397 03:11 ب.ظ
I do not know whether it's just me or if everybody else experiencing issues with your site.
It appears as though some of the written text on your content are running off the
screen. Can someone else please comment and let me know if this is happening to them too?
This may be a problem with my web browser
because I've had this happen previously. Thank you
سه شنبه 8 آبان 1397 07:39 ق.ظ
Great weblog right here! Also your site lots up very fast!

What host are you using? Can I am getting your associate link on your
host? I desire my website loaded up as quickly
as yours lol
سه شنبه 8 آبان 1397 12:45 ق.ظ
I'll immediately take hold of your rss as I can't find your
e-mail subscription hyperlink or e-newsletter service.
Do you've any? Kindly allow me recognise in order that I may subscribe.
Thanks.
یکشنبه 29 مهر 1397 05:25 ق.ظ
There’s been a lot of changes since I last left a comment about my site.

I’m starting to add the new features that I’ve wanted to.
I hope in the next few weeks that all of it will be up and running.
It’s going to take time and I haven’t had much of it to dedicate to this project.

I thank you all for visiting my site and I hope you have a great weekend!
پنجشنبه 19 مهر 1397 12:26 ب.ظ

You made your stand quite nicely.!
buy levitra 10mg buy levitra 20 mg levitra generic buy 10 mg levitra levitra 10 mg kopen levitra 20 mg levitra without a doctor prescription levitra 20mg levitra 20 mg buy levitra generic
سه شنبه 10 مهر 1397 07:28 ق.ظ

You definitely made the point!
we choice cialis pfizer india cialis for sale south africa brand cialis generic cialis rckenschmerzen cialis bula where to buy cialis in ontario generic cialis pro cialis price in bangalore get cheap cialis we recommend cheapest cialis
سه شنبه 23 مرداد 1397 03:45 ق.ظ

Superb info. Many thanks.
buy online pharmacy buy canadian viagra online get a prescription for viagra online silagra buy viagra pfizer buy viagra in store buy generic viagra no prescription buy generic viagra online get online prescription for viagra can you actually buy viagra online
دوشنبه 22 مرداد 1397 01:33 ب.ظ

Very good information. Cheers.
cialis online napol we use it 50 mg cialis dose cialis kaufen wo cialis online recommended site cialis kanada cialis prezzo al pubblico how does cialis work pastillas cialis y alcoho acheter cialis kamagra low cost cialis 20mg
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30